مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

149

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

گفت : اهلا و سهلا اى ناىزن ، تو زيبنده نبود كه از من صيادى بياموزى ، پس از آن مرا نزد ماهيان گذاشته ، از بهر آوردن جوال به روى و بازنيائى . آنگاه مملوكان سوار چارپايان رنگ‌رنگ گشته ، بر من هجوم آورند و ماهيان از من بتاراج برند . و لكن همهء اينها در زير سر تست . اگر تو زودتر جوال آورده بودى ، صد دينار بيشتر ماهى ميفروختم . اكنون كه من آمدم حق خود بستانم ، مرا در اينجا حبس كردند . نميدانم ترا در اين مكان ، كه حبس كرده و از بهر چه درين مكان نشستهء ؟ خليفه هرون الرشيد تبسمى كرده ، به او گفت : نزديكتر آى و يكى ازين ورقه‌ها بگير . خليفه صياد گفت : اى ناىزن ، ديروز صياد بودى . امروز ترا مىبينم كه رمال هستى . و لكن بدان كه هركس صنعت بيشتر دارد ، روزگار او پريشان‌تر است . جعفر وزير گفت : سخن مگو و يكى از اين ورقها بگير . آنگاه خليفهء صياد پيش رفته ، دست دراز كرد و گفت : هيهات كه اين ناىزن ، دوباره شاگرد من شود و بصيادى اقبال كند . پس ورقهء گرفته ، بخليفه‌اش بداد و به او گفت : اى ناىزن ، راست گو كه چه چيزى در اين ورقه است ؟ و هيچ‌چيز از من پوشيده مدار . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و پنجاه و چهارم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، خليفه صياد گفت : راست گو كه درين ورقه چيست ؟ خليفه هرون الرشيد ، ورقه بگرفت و بجعفر وزير برمكى داد و به او گفت : آنچه در ورقه است ، بخوان . جعفر وزير ، ورقه نظاره كرده ، گفت : سبحان اللّه . خليفه هرون الرشيد گفت : اى جعفر ، در ورقه چه بود ؟ جعفر گفت : در ورقه بيرون آمده كه صد چوب بصياد بزنند . پس خليفه فرمود كه او را صد چوب بزنند . خادمان ، صد چوب بصياد بزدند . آنگاه خليفه صياد برخاسته ، گفت : نفرين خدا بچنين بازى بيايد . مگر حبس كردن و زدن از جملهء بازيهاى شماست ؟